ولی جان به جانش کنند انکار میکند انتظار تو را و نام ما مهم نیست در جریده عالم با حروف درشت چاپ شود همین که جانانه بر لبی جاری شود تا ابدیت خواهد رفت وقتی تو نیستی چه فرق می کند فرقم را از کجا باز کنم و یقه ام را تا کجا لازم نیست دنیا دیده باشد همین که تو را خوب ببیند دنیایی را دیده است ازهزاران زنی که فردا پیاده میشوند از قطار یکی زیبا و مابقی مسافرند هزار بار هم که امده باشی صدای پت پت ماشینت از کنار خیابان هنوز گلویم را خشک و مرطوب می کند کف دستانم را
*
این جمله ها را عباس صفاری گفته است ولی نه اینطور پشت هم ؛ در 5 شعر جدا از کتاب کبریت خیس