۲۰۰۹/۵/۲۸

امروز-68

میگوید وقتی با تحکم به کارگرش گفته تو اخراجی ... مرد فقط دست هایش را برده بالا و گفته "الله رازق" و رفته. و او آنقدرشوک زده شده که فردایش کسی را فرستاده دنبالش تا برش گرداند سرِ کار. دارد از مردم سوریه می گوید . از اینکه ساعت 4 صبح فقط دو گروه را در خیابان می بینی . یکی آنهایی را که دارند از مشروب خانه ها برمیگردند یکی آنهایی را که دارند می روند مسجد نماز بخوانند.
-
از بین همه ی "عطر" هایی که مغازه دار آورد ، آن یکی را خریدم که از بویش متنفر بودم . دلم نمی خواست چیزی به من متعلق باشد . دلم می خواست از همه ی دنیا متنفر باشم .
-
یک کاغذ بزرگ گرفته جلویش که رویش نوشته "زنده باد مخالف من" ... تصویر خاتمی و میر حسین هم آن پایینش است . حالم خوب می شود ...

۲۰۰۹/۵/۲۴

امروز-67

بخوان ... فاتحه ای چو میروی بر سر خسته ای .

۲۰۰۹/۵/۲۲

امروز-66

-
بعضی آدم ها هفته ای 2-3 مطلب می دهند به یک هفته نامه ولی 4 ماه صبر می کنند تا بالاخره اسمشان بخورد پای مطلبشان .
بعضی آدم ها در اولین تجربه شان بی دغدغه ، بی سخت گیری ... اسمشان را آن پایین می بینند.
-
بعضی آدم ها 2-3 ماه می روند کار آموزی ... می نشینند کنار مسئول فلان صفحه تا کم کم کار را بگیرند دستشان .
بعضی آدم ها یکهو بهشان پیشنهاد می شود بشوند مسئول فلان صفحه ! و میشوند.
-
بعضی آدم ها 1 سال و اندی است هیچ جا دیده نمی شوند ولی هرهفته اسمشان جایی که نباید باشد هست .
بعضی آدم ها 4 ماه هرجا که باید باشند هستند ولی اسمشان جایی که باید باشد نیست !
-
به نظرتان کدام یک از این بعضی ها منم ؟

پ.ن : اگر فرض کنید این نوشته مال ده روز پیش است همه چیز درست است ؛ ولی اگر فرض نکنید یک جایش خطا دارد. آن هم آن اسمی است که حالا جایی که باید باشد هست !

۲۰۰۹/۵/۲۱

امروز - 65

هروقت ! تاکید می کنم ... هروقت ! در نزدیکی هر پل عابری از عرض هر خیابانی که رد شدم ، احساس کردم الان یک خبرنگار با یک دوربین و یک میکروفون می پرد جلویم و میپرسد "شما معنی فرهنگ را می دانید ؟" و من رنگ به رنگ میشوم ...
-
اینقدر جلد مجله افتضاح بود که صد بار دلم خواست یک جایی کنار خیابان جا بگذارمش . بیندازمش ! اما اول فکر کردم گاهی معنی فرهنگ را بدانم بد نیست ؛ بعد فکر کردم شاید یک نفر اشتباهی فکر کند این "کتاب مسافر" است و برش دارد . که نباید بگذارم خب ! او هم گناه دارد خب .
-
ها ؟ مرده شور اون فرهنگ رو ببرن ؟؟

۲۰۰۹/۵/۱۸

امروز-64

هی یه چیزایی میاد تو ذهنم و بعد یادم میاد که واقعا اتفاق افتاده و ته دلم یه جوریش میشه . فکر کن ... یه چیزایی از عالم تخیل اومده بیرون و دور و برم جداَ اتفاق افتاده . وای !

۲۰۰۹/۵/۱۳

امروز-63

گاهي هر 3 سال، 1 بار دلمان تنگ مي شود ؛ گاهي هر 4 سال، 1 بار . يعني گاهي هر 7 سال 2 بار. آدميزاد گاهي اينجوري است.

۲۰۰۹/۵/۹

امروز-62

نمی دانم استاد هوش مصنوعی مان می گفت که ! یا خودم می گفتم که ! بازی کردن آدم را باهوش می کند ... شاید خودم هم نمیگفتم حتی. شاید قستنطنیه و لوتوس و خضر و اینها این فکر را انداختند توی سرم . به هر حال هوش آن بچه ها سر آن بازی ها در آن سفر به شدت شگفت زده ام کرد. هرچند شاید اسم آن رفتار هوش نباشد ... اسمش تمرین زیاد باشد یا سرعت عمل یا خلاقیت یا از یک زاویه ی دیگر دیدن یا شاید همه ی اینها . که اسمش مهم هم نیست . مهم چیزی است که آنقدر شگفت زده ات می کند که در یک لحظه از یک روز حس می کنی از نوک سر ! تا کف پا ! شادی ... ؛ که چنین چیزی ... بیشمار، کم است.

۲۰۰۹/۵/۲

امروز-61

خيلي طول مي كشد تا بتواني بگويي همه چيز به چيزم .بعد وقتي همه چيز به چيزت شد خيلي طول مي كشد تا برگردي به موقعي كه چيزها به چيزت نبودند . هميشه يك چيزي هست كه به چيزت نيست اگر بخواهي چيزت باشد و هميشه يك چيزي هست كه چيزت هست اگر بخواهي به چيزت هم نباشد . زندگي چيز تو چيز است هميشه