از طبقه ي 8 ام ؛
...
هي من مي آيم پايين
هي اين مي آيد پايين
هي من مي آيم پايين
هي اين مي آيد پايين
هي من مي آيم پايين
هي اين مي آيد پايين
...
!گشاد شده لا مص (س؟) ب
۲۰۰۹/۲/۲۳
امروز -44
Posted by shiny at 8:39 AM 0 comments Links to this post
۲۰۰۹/۲/۱۵
چه میدانم - چهل و چند
کم کم شدیم یک خط کج طولانی . من سر خط بودم و وسط خیابان ایستاده بودم . یک ساعتی هیچ ماشینی هیچ جا نمی رفت. تا اینکه یک ماشینی گفت آن جا می رود . سوار شدیم . و یک متربعد ایستادیم . راننده از ماشین پیاده شد. دردش لابد این بود که مسافر بزند قبل از اینکه پیلده شود . مثل یوزارسیف که دردش این بود که قبل از زلیخا یک زن دیگر بگیرد! بعد آن بچه هه از باباش پرسید این کجا رفت؟ بعد مسافر جلو گفت : دود کم است ؛ رفت سیگار بخرد دود کند . بعد آن مرد آمد . و یک نوحه گذاشت تا به مناسبت اربعین غمگین شویم و اینها . مردک خیلی جدی داشت میخواند ... " فاطمه نسبه خیلی با ادبه ". بعد من به شلوارم نگاه کردم و مثل همیشه فکر کردم رنگ شلوارم "بلیزری" است . بعد مثل همیشه فکر کردم این کلمه را از کجا آورده ام ؟ این کلمه اصلا وجود دارد ؟ بعد مثل همیشه گفتم نه . بعد مثل همیشه به لیزر فکر کردم . گفتم از لیزر آورده ام . بعد گفتم خب لیزر چه ربطی به رنگ شلوار دارد؟ بعد گفتم خب لیزر من را یاد چاقو لیزری می اندازد. بعد با عصبانیت گفتم : پرسیدم ! چاقو لیزری چه ربطی به رنگ شلوار دارد ؟ در حالی که نپرسیده بودم ! بعد گفتم خب سر چاقو لیزری یک خاکستری براقی است. این شلواره هم لا به لای آببیش یک برق خاکستری یی دارد ، ربطش اینست ! بعد قانع شدم که یک ربطی دارد ولی گفتم ؛ خب سر همه ی چاقو ها یک خاکستری براقی دارد ! چرا لیزری؟ بعد در جواب این سوال هیچی نگفتم ! بعد از ماشین پیاده شدم و پیاده راه افتادم سمت شهرک . بعد توی راه به آن شبی فکر کردم که توی برف با چک و چونه آن راننده تاکسیه را راضی کرده بودم بیاردم بالا و آخر سر مجبور شدم دقیقا همین قسمت ها را پیاده بروم چون برف گیر شد بد بخت. بعد یاد این افتادم که همه ی آن مسیر را آن شب فحش دادم به اخرین خانه از آخرین کوچه ی بد مسیر ترین شهرک دنیا ! بعد یاد این افتادم که صبحش سرخوشانه چه بلستی بازی کرده بودم با دانه های برف و پای راستم چه قدر برده بود و پای چپم چه خنگ بازی هایی دراورده بود و آخر کار ، کفش راستم چقدر تمیز شده بود و کفش چپم چقدر خاکی مانده بود . بعد رسیدم دم در خانه وهمان جا آرزو کردم وقتی در باز شد ، بعد چند روز، پایم را بگذارم روی یک " فرش " و با هیچ اتاق " چهار دری " مواجه نشوم و هیچ تختی روی تختم نباشد و لای لحافم کلوخ پیدا نکنم ! و یکراست بروم سر جایم بمیرم . بعد در که باز شد ترجیح دادم همان جا جلوی در بمیرم . ولی نشد . رفتم به چهاردر و تخت و کلوخ ها نگاه کردم و بعد سر فرصت مردم
Posted by shiny at 12:50 PM 0 comments Links to this post
۲۰۰۹/۲/۹
امروز-43
دنبال روان نويسم مي گشتم كه روي آن كاغذ كاهي بنويسم ؛ " يك دفعه هول برم داشت . وحشت كردم ." آن لحظه فقط آن روان نويس و آن كاغذ "پناه" بود ... صبح داشتم فكر مي كردم ؛ اين جا پسورد ايميل را همه دارند ؛ وسايل ، روي ميز ولو اند ؛ كشو ها قفل ندارد ؛ ساختمان درو پيكرش درست حسابي نيست ... اما چيزي هم گم نمي شود ... و چه خوب ... و حالا... پناهم نيست .
-
رفتم بالا . اما حتي نتوانستم جوابش را بدهم . حتي نفهميدم جدي مي گويد يا شوخي مي كند ... فقط نگاهم به آن صندلي بود كه حالا خالي بود ...
-
صبح داشتم فكر مي كردم كه ... مردم ! يا ..." نيستند " يا ... آماده شده اند كه بروند ؛ يا ..."دارند" آماده مي شوند كه بروند ! و فكر كرده بودم مردم ! لابد توي فكر " ترك " اند . ترك زندگي .
-
حالا دارم فكر مي كنم ... سيگار خوبست . سيگار برگشت دارد . مي ترسم .
Posted by shiny at 10:46 AM 0 comments Links to this post