دو هفته بود دهنم باز بود . نمی توانستم هم ببندمش ؛ چون احساس خفگی می کردم . امروز ولی بستمش و خفه هم نشدم . آخر سر ماخوردگیم ! خوب شده و بینی ام دیگر گرفته نیست . هه
۲۰۰۹/۱/۳۱
۲۰۰۹/۱/۲۵
امروز-42
یک ساعت قبل از شروع
جوری از سه راهِ نزدیک هفت تیر رد می شوم که نزدیک است سه ماشین توی هم گره بخورند و تصادف شود . همان موقع خودم را تصور می کنم که آن پلیسه که داشت به آن راننده هه می گفت "حتما باید بزنم توی سرت که راه بیفتی؟" دستگیرم کرده و یک قفل زرد بزرگ به یک پایم بسته و به زمین ثابتم کرده و ان یکی پایم و دست هایم تو هوان. و از سرما خشک شدم در حالی که منتظرم صاحبم از راه برسد و برگه ی معاینه فنی و سند و ...ام را بیاورد تا قفلم را باز کنند . مثل ماشین های بالای میدان که مثل من پا در قفل مانده اند.
شروع
دارم فکر میکنم که این خانم چطور اینقدر راحت برگه های اچار را سوراخ میکند و جا می دهد توی پوشه. چقدر وارد !! است لا مصب ! من اگر بودم سه ساعت طولش می دادم تا تنظیم کنم وسط کاغذ کجاست و اینها. بعد فکر می کنم اسم این دستگاهه چی بوووووود؟ چی بوووود واقعا ؟ یادم نمی اید . ولی شانسی چشمم می خورد به
punch
و به خودم می گویم هه ! پانچ را این طوری می نویسند پس. چه جالب.
ساعت دوم
اولین تلفن را می زنم ... طرف می گوید شما همکار جدیدِ مایی؟ می گویم بله . می گوید من تا به حال شما را ندیده ام ... از کی آمدید؟ می گویم خیلی نیست. میگوید چند روز است؟ می گویم مدت کمی است. نمی گویم 1 ساعت است همکار شمایم ! تلفنم تمام می شود در حالی که نیمه ی چپ بدنم تا نیم ساعت فلج است. از استرس یا همچو چیزی .
ساعت سوم
دنبال آن خانمِ وارد پله ها را بالا و پایین می کنم و فکر می کنم " نیک " سایه هه بود یا " نک " ؟ الان من نیکم یا نک ؟ او نک است یا نیک ؟
ساعت چهارم
از منگنه استفاده می کنم این راحت تر است باز . قسمت پشت سرم خواب رفته !
جوری از سه راهِ نزدیک هفت تیر رد می شوم که نزدیک است سه ماشین توی هم گره بخورند و تصادف شود . همان موقع خودم را تصور می کنم که آن پلیسه که داشت به آن راننده هه می گفت "حتما باید بزنم توی سرت که راه بیفتی؟" دستگیرم کرده و یک قفل زرد بزرگ به یک پایم بسته و به زمین ثابتم کرده و ان یکی پایم و دست هایم تو هوان. و از سرما خشک شدم در حالی که منتظرم صاحبم از راه برسد و برگه ی معاینه فنی و سند و ...ام را بیاورد تا قفلم را باز کنند . مثل ماشین های بالای میدان که مثل من پا در قفل مانده اند.
شروع
دارم فکر میکنم که این خانم چطور اینقدر راحت برگه های اچار را سوراخ میکند و جا می دهد توی پوشه. چقدر وارد !! است لا مصب ! من اگر بودم سه ساعت طولش می دادم تا تنظیم کنم وسط کاغذ کجاست و اینها. بعد فکر می کنم اسم این دستگاهه چی بوووووود؟ چی بوووود واقعا ؟ یادم نمی اید . ولی شانسی چشمم می خورد به
punch
و به خودم می گویم هه ! پانچ را این طوری می نویسند پس. چه جالب.
ساعت دوم
اولین تلفن را می زنم ... طرف می گوید شما همکار جدیدِ مایی؟ می گویم بله . می گوید من تا به حال شما را ندیده ام ... از کی آمدید؟ می گویم خیلی نیست. میگوید چند روز است؟ می گویم مدت کمی است. نمی گویم 1 ساعت است همکار شمایم ! تلفنم تمام می شود در حالی که نیمه ی چپ بدنم تا نیم ساعت فلج است. از استرس یا همچو چیزی .
ساعت سوم
دنبال آن خانمِ وارد پله ها را بالا و پایین می کنم و فکر می کنم " نیک " سایه هه بود یا " نک " ؟ الان من نیکم یا نک ؟ او نک است یا نیک ؟
ساعت چهارم
از منگنه استفاده می کنم این راحت تر است باز . قسمت پشت سرم خواب رفته !
روز دوم
ساعت اول
توی پله ها چشمم سیاهی می رود
ساعت پنجم
توی پله ها چشمم سیاهی می رود
ساعت پنجم
واقعا حس می کنم پاهایم جلوتر از من برای خودشان راه می روند و خودم ان عقب ها سعی می کنم بهشان برسم. ساده ترش می شود اینکه حس می کنم پاهایم دارند کنده می شوند.
ساعت دهم
پشت مغزم خواب است و خودم دارم می میرم
ساعت دهم
پشت مغزم خواب است و خودم دارم می میرم
روز سوم
2 ساعت قبل از شروع
- صبح از جایم بلند می شوم !! تا اینجایش خیلی جالب است. قدم اول را ولی نمی توانم بردارم. زانویم خم میشود از درد و مجبور می شوم بنشینم سر جایم !
-حسین نوروزی را می بینم و می شناسم .یک ذوق کوچکی هم ته دلم میکنم. هر چند فرق دارد با تصورم.
2 ساعت قبل از شروع
- صبح از جایم بلند می شوم !! تا اینجایش خیلی جالب است. قدم اول را ولی نمی توانم بردارم. زانویم خم میشود از درد و مجبور می شوم بنشینم سر جایم !
-حسین نوروزی را می بینم و می شناسم .یک ذوق کوچکی هم ته دلم میکنم. هر چند فرق دارد با تصورم.
روز چهارم
- مجبور میشوم . می فهمید؟ مجبور میشوم استفاده از تلفن و اسانسور را یاد بگیرم ! و البته جیغ زدن را
- آدم ها را می بینم . خوبند . خوبند
- مجبور میشوم . می فهمید؟ مجبور میشوم استفاده از تلفن و اسانسور را یاد بگیرم ! و البته جیغ زدن را
- آدم ها را می بینم . خوبند . خوبند
روز 7ام
به این فکر می کنم که چه ارزوی کو چکی بود اینکه کسی را شاعر کنی ... هر چند اینقدر گند. اینقدر کثیف.
و به اینکه ادم وقتی سر کار برود کمتر مجبور است به دندان پزشکی و دکتر پوست و بانک (برای پرداخت قبض آب و تلفن) مراجعه کند و بیشتر مجبور است به دکتر اعصاب و کلیه ! برود . این را در خانه اعلان عمومی می کنم!
به این فکر می کنم که چه ارزوی کو چکی بود اینکه کسی را شاعر کنی ... هر چند اینقدر گند. اینقدر کثیف.
و به اینکه ادم وقتی سر کار برود کمتر مجبور است به دندان پزشکی و دکتر پوست و بانک (برای پرداخت قبض آب و تلفن) مراجعه کند و بیشتر مجبور است به دکتر اعصاب و کلیه ! برود . این را در خانه اعلان عمومی می کنم!
روز 8 ام
به این دخترخانم نگاه می کنم و از خودم می پرسم او چطور 6-7 سال است در این طور محیط ها کار میکند ولی به فیزیوتراپی احتیاج پیدا نکرده ؟ و من بعد 8 روز ...!!! بعد جواب می دهم به همان دلیل که او شبها خوابش نمی برد و من نمی توانم بیدار بمانم !
به این دخترخانم نگاه می کنم و از خودم می پرسم او چطور 6-7 سال است در این طور محیط ها کار میکند ولی به فیزیوتراپی احتیاج پیدا نکرده ؟ و من بعد 8 روز ...!!! بعد جواب می دهم به همان دلیل که او شبها خوابش نمی برد و من نمی توانم بیدار بمانم !
روز 9 ام
وقتی مقنعه سرم می کنم و فرقم را از وسط باز می کنم و پله پیمایی می کنم احساس حماقت می کنم.
یادم می اید قبلا فکر می کردم ادم وقتی سر کار نرود خر می شود کم کم و حالا فکر می کنم ادم وقتی بیش از حد کار کند هم خر می شود کم کم. و این را هم اعلان عمومی می کنم ! و باز همه فکر می کنند شوخی می کنم.
وقتی مقنعه سرم می کنم و فرقم را از وسط باز می کنم و پله پیمایی می کنم احساس حماقت می کنم.
یادم می اید قبلا فکر می کردم ادم وقتی سر کار نرود خر می شود کم کم و حالا فکر می کنم ادم وقتی بیش از حد کار کند هم خر می شود کم کم. و این را هم اعلان عمومی می کنم ! و باز همه فکر می کنند شوخی می کنم.
روز 10 ام
- به این فکر می کنم که اگر کتاب بودم ، چه کتابی بودم . جغرافیا ؟ نه بعید است
- به این فکر می کنم که اگر کتاب بودم ، چه کتابی بودم . جغرافیا ؟ نه بعید است
- یاد آن نقاش سورئالیست می افتم که وقتی می خواست بخوابد ؛ روی در اتاقش می نوشت "در حال کار کردن . لطفا مزاحم نشوید" و فکر می کنم من هم باید این کار را بکنم ! آخر امروز 15ساعت کار کرده ام .2 ساعت حرف کار را زده ام و و 7 ساعت خواب صفحه و فنی و بارنجی ! دیده ام.
روز 11 ام
- بهم می گوید تو سمپادی هستی؟ با تعجب میگویم نه. چطور؟ می گوید رفتارت مثل سمپادی هاست . خوشحال می شوم !
- بهم می گوید تو سمپادی هستی؟ با تعجب میگویم نه. چطور؟ می گوید رفتارت مثل سمپادی هاست . خوشحال می شوم !
- دوست دوره ی راهنماییم همکارم از آب در می آید. هر چند خودش هنوز نمی داند !
روز 14 ام
ان قدر چشم تو چشم می مانیم که نزدیک است ! سلام کنم .
ان قدر چشم تو چشم می مانیم که نزدیک است ! سلام کنم .
روز 15 هم
میگوید چرا نمی ایند پس؟
می گویم صبور باشید ...
اخر تو لباس پوشیده ای که بروی ... گرمت می شود
خب من می روم پیش پروانه !! تا خنک شوم
صفحه دارد بسته می شود و من ایستاده ام بالای کامپیوتر
بیا بشین
نه ممنون
میگوید چرا نمی ایند پس؟
می گویم صبور باشید ...
اخر تو لباس پوشیده ای که بروی ... گرمت می شود
خب من می روم پیش پروانه !! تا خنک شوم
صفحه دارد بسته می شود و من ایستاده ام بالای کامپیوتر
بیا بشین
نه ممنون
بیا خب . خسته ای
نه . مرسی
نشینی دو دقیقه دیگه به پنجره می گی خان دایی !! ها
نه . مرسی
نشینی دو دقیقه دیگه به پنجره می گی خان دایی !! ها
روز 16هم
خانه که می آیم ؛ هی یک آهنگی توی ذهنم دلنگ دلونگ می کند و یک مستطیلی جلوی چشمم بالا پایین می رود. فکر که میکنم یادم می آید این آهنگ را امروز بارها و بارها توی یک مستطیل شنیده ام. توی آسانسور! همراه با صدای آن خانمی که می گوید طبقه ی 3وم است و اینها.
Posted by shiny at 12:48 PM 2 comments Links to this post
۲۰۰۹/۱/۲۲
امروز-41
این نوشته مال چند وقت پیش است و این اطلاع ثانوی است .
-------
تا اطلاع ثانوی همه ی طعم ها شور است (گیرم تو بگویی ترش !) ؛ جز طعم "سیب عین گلابی" یا نمی دانم "گلابی عین سیب" که خنده دار است .
و اینکه آن قضیه هم آن طوری نبود. بچه یی؟ ما را بگو که باور کردیم ؛ گفتیم تجربه دارد .که نداشتی لابد.
بیشتر اولین بارها هم نمام شدند . زود دیر می شود گاهی ، گهگاهی . زودتر باید تکان می خوردی.
عشق و زبان هم ربطی بهم ندارند. حالا دیگر باید فهمیده باشی .
Posted by shiny at 7:00 AM 1 comments Links to this post
۲۰۰۹/۱/۱۶
امروز-40
.با حرف هایی که میزنند شاد باش ... با حرف هایی که نمی زنند تصمیم بگیر
Posted by shiny at 12:34 PM 1 comments Links to this post
اشتراک در:
پیامها (Atom)