باور کن من نمی خواستم کسی را تحت تاثیر قرار دهم . فقط می خواستم یک جور دیگر بهش نگاه کنم . از یک زاویه ای که تکراری نباشد . آخر هم نتیجه فکرم شد این که اتفاقی را که ذاتا تلخ است یک جور شیرینی تعریف کنم .فکر هم میکردم این اتفاق افتاده و جز پاراگراف آخر ، خواننده با نوشته تفریح می کند ! ولی میبینی چطور می شود ؟ گاهی آدم ها "می فهمند" . گاهی آدم ها می فهمند خنده ی کسی از گریه اش غم انگیز تر است . گاهی یک " آدم" می ایستد مقابلت ... می خواندت ... و برای درد پنهانت زار زار اشک می ریزد . و تو چقدر شرمنده میشوی ... چقدر شرمنده ... .
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
2 comments:
من سالها است که تو را میشناسم و میدانم پشت خندهات چه غمی است. سالها است که من را میشناسی و میدانی پشت سکوتام چه فریادی است. سالها است که ما هم را میشناسیم و این از هر چیزی باشکوه تر است.
خوبی؟ رو به راهی؟ سوال دومی از اولی مهم تر بود. فکر کنم جوابش هم سخت تر.
ارسال يک نظر