همان موقع كه راننده داشت من را مي دزديد ، من داشتم به اين فكر مي كردم كه از اين به بعد بايد صبح ها شير داغ يا چاي بخورم ! چند لحظه پيش رئيس اژانس از دوست داشتني ترين دوستم پرسيده بود مسير را بلديد؟ و او گفته بود بله. در حالي كه من مسير را بلد نبودم . و او گفته بود راننده مان ناشي است ها ! و حالا راننده داشت تند تند جوري كه انگار خيلي بلد است از اين كوچه به آن كوچه مي رفت ؛ از اين خيابان به آن خيابان . و من داشتم با خودم فكر مي كردم كه كي فكرش را مي كرد يك ليوان شير داغ دم صبح ! اين قدر سرنوشت ساز باشد ! آخر دوست داشتني ترين دوستم چند دقيقه پيش علت بد بختي اش را بهم گفته بود . علتش من بودم . علتش شير داغ بود . دوستم چند دقيقه پيش دم گوشم گفته بود : اگر آن روز زودتر از دستشويي آمده بودي بيرون من جواب بله نداده بودم ! دير آمدي آنقدر دير كه من تلفنم تمام شده بود!
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
0 comments:
ارسال يک نظر