میگوید وقتی با تحکم به کارگرش گفته تو اخراجی ... مرد فقط دست هایش را برده بالا و گفته "الله رازق" و رفته. و او آنقدرشوک زده شده که فردایش کسی را فرستاده دنبالش تا برش گرداند سرِ کار. دارد از مردم سوریه می گوید . از اینکه ساعت 4 صبح فقط دو گروه را در خیابان می بینی . یکی آنهایی را که دارند از مشروب خانه ها برمیگردند یکی آنهایی را که دارند می روند مسجد نماز بخوانند.
-
از بین همه ی "عطر" هایی که مغازه دار آورد ، آن یکی را خریدم که از بویش متنفر بودم . دلم نمی خواست چیزی به من متعلق باشد . دلم می خواست از همه ی دنیا متنفر باشم .
-
یک کاغذ بزرگ گرفته جلویش که رویش نوشته "زنده باد مخالف من" ... تصویر خاتمی و میر حسین هم آن پایینش است . حالم خوب می شود ...
0 comments:
ارسال يک نظر