کار به آنجا رسیده که ، سر تکان می دهیم لبه ی کلاهمان را می کشیم پایین، لبخند می زنیم ؛ ولی منتظر پاسخ نیستیم .راهمان را می کشیم و می رویم .
کار به آنجا رسیده که ، میبینند ، لمس می کنند و پاسخی نمی دهند.
کار به آنجا رسیده که ، همه ی مسیرهامان از یک "جا" آغاز می شوند .هزاران دایره با هزاران قطر متفاوت که یک نقطه ی مشترک دارند ؛ که هر بار می رسیم آن جا ، سلام می گوییم و دستمان را به نشانه ی دوستی دراز می کنیم.
کار به آن جا رسیده که، خود آگاه نامنتظریم و نا خود آگاه منتظر.
پ.ن . با اغراق و تبحر خسته کننده ای در ساختن نوستالژی .
پ.ن. گذر زمان شفا بخش است . اگر نا علاج نباشد بیماریمان .
پ.ن. چه اصراری دارم "من" را بگویم "ما" ؟
کار به آنجا رسیده که ، میبینند ، لمس می کنند و پاسخی نمی دهند.
کار به آنجا رسیده که ، همه ی مسیرهامان از یک "جا" آغاز می شوند .هزاران دایره با هزاران قطر متفاوت که یک نقطه ی مشترک دارند ؛ که هر بار می رسیم آن جا ، سلام می گوییم و دستمان را به نشانه ی دوستی دراز می کنیم.
کار به آن جا رسیده که، خود آگاه نامنتظریم و نا خود آگاه منتظر.
پ.ن . با اغراق و تبحر خسته کننده ای در ساختن نوستالژی .
پ.ن. گذر زمان شفا بخش است . اگر نا علاج نباشد بیماریمان .
پ.ن. چه اصراری دارم "من" را بگویم "ما" ؟