۲۰۰۷/۱۱/۲۳

امروز-16

انگار دارد داستان می گوید : لطفاُ با شماره های نا شناس به من اس ام اس بزنید. با آدرس های نا شناس ایمیل. با قیافه های مبدل بیایید دم خانه ام . رو بنده یادتان نرود . لطفاُ مرا به پستو دعوت کنید . بعد با شجاعت از آن سس سبز رنگ و سس خردل و... بریزید روی یک تکه از پیتزایتان و البته تا آخر به آن تکه لب نزنید ! لطفاُ یادتان باشد !! یادتان برود بگویید برایتان پیاز نریزند روی غذایتان ! بعد بهم بگویید که به تلخی یی که فکر می کردید نیستم ! و مرا غمگین این فکر اشتباه کنید.( بابا من به این شیرینی :دى !) بعد بیایید برویم سمت آن پارک و با یک خورشید سمج در بیفتیم ! و با تغییر جهت نور آفتاب ، دائم جایمان را عوض کنیم. بعد سر یک حرفی دست هایتان را بگذارید روی نیم کت و انگشت های اشاره ی تان را با حالت زیگزاگ حرکت دهید و بگویید مولکول ها این طور حرکت می کنند. آن قدر برخورد می کنند با هم ، آن قدر برخورد می کنند تا بالاخره هر کدام راهشان را پیدا می کنند ... و موازی هم راه را ادامه می دهند ، بدون برخورد . مثل ما آدم ها . بگذارید حرکت زیبای دست هایتان یادم بماند ... می دانید ... می خواهم برای چند لحظه هم که شده به شک بیفتم کسی که روبرویم است خودش است یا نه
بله ... دارد داستان می گوید . داستانی که یادش مانده . ولی شاید از ته دلش هم نه

۲۰۰۷/۱۱/۲۱

امروز-15

حس هایم به من دروغ می گویند. وقتی حس هایت که جزئی از تواند! " بتوانند " به تو دروغ بگویند یعنی دیگر همه می توانند ... وقتی همه بتوانند به تو دروغ بگویند ؛ یعنی استثنا وجود ندارد. اگر فرض نکنیم ؛ استثنا این باشد که کسی که می تواند دروغ بگوید نگوید. وقتی استثنا نباشد من هیچ دفاعی از خودم ندارم! می توانید بیایید و با خوشحالی از به واقع پیوستن حدس هایتان مرا محکوم کنید. مهم هم نیست . من محکوم می شوم ولی در بند استثنا می مانم . با خرسندی . و فرض می کنم ؛ استثنا این باشد که کسی که می تواند دروغ بگوید نگوید. مهم این است که وجود داشته باشد استثنا و من ببینم از نزدیک. حتی اگر در ذات باشد و من سرگردان یافتن جرقه ای برای احیا