۲۰۰۷/۱۰/۳۰

امروز-14

-
یین و یانگ عزیز ؛ بهتان اقتدا می کنم و می گویم : "هر کسی هر سفیدی یا سیاهی یی را (خیلی واضح ) توی افراد ببیند ؛ اندکی از آن را در خود دارد ..." البته فکر کنم با القوه
-
کشف این روز هایم انسان های موفقند. آن هایی که به محال های انسان ها ی معمولی ؛ خیلی معمولی ! نگاه می کنند. آن هایی که وقتی بهشان می گویم می خواهم این ! کار را بکنم... اول سرشان را می گیرند بالا و به رو برو نگاه می کنند . چند ثانیه. یک نگاه به آینده ی دور ... بعد لبخند مشکوکی می زنند ... و من را به شک می اندازند ... من را به شک می اندازند که آرزوی خنده داری را با صدای بلند فکر کرده ام ! بعد دستشان را می آورند بالا تا افق دیدشان. و می گویند پله ی بلندی را نشانه گرفته ای. و من شکم بیشتر می شود . مایوس تر می شوم . بعد حرفشان را تکمیل می کنند : باید تکه تکه اش کنی . اپیزود اپیزود . اول باید به این فکر کنی ... بعد پله بعدی
فرق اینها با آدم های معمولی در همین جمله است . در همین فکر . اینها قدر می دانند انتخاب کردن را . فکر کردن را . دنیا دست همین آدم هاست . و تو می توانی بشناسیشان از فرسنگ ها فاصله . اگر از خودشان باشی ؛ حتی اندکی
-
کشف این روز هایم فرار از انسان های گره خورده ! است . انسان هایی که تکثیر شدن را خیلی خوب می دانند ... ؛ بی آنکه بدانند ! معذب هم نیستم از زدن این حرف. بوده ام از این دسته
-
کشف همیشه ام تفاوت است . درخشیدن است . می گویند "ستاره ها وقتی به درخشش در می آیند که از درون منفجر شده باشند ..." جریان ما انسان ها هم همین است . انفجار درونی است که ما را می سازد ؛ البته اگر قبلش کامل تخریبمان نکرده باشد

۲۰۰۷/۱۰/۲۵

امروز-13

-
من میگفتم نه . و تو قول می دادی که بمانی. من میگفتم نه. و تو قسم می خوردی که هرگز .... من می گفتم نه . و تو از قول هایی که
مادرت داده بود می گفتی. توی اداره ی پست بودیم و آخرین فرصت بود برای تحویل دادن آن فرم لعنتی ثبت نام. دلم نمی خواست برگردم به آن شهر. دلم نمی خواست در آن شهر تنها باشم. و تو قول می دادی که نشود مثل آن بار

-
دو ماه بعد ... روی پیغام گیر تلفن خانه یمان صدایی فریاد می کشید زهراااااااااااااا قبول شده ایم ...... هر دو یک جا قبول شده ایم .... گوشی را برداررررررر..... هنوز شوق صدایت توی گوشم است .خانه ی ما هیچ وقت دیگر چنان رقص و پایکوبی یی را به خود ندیده است. نه قبل از آن نه بعد از آن. وهیچ صدای دیگری آن طور از ته دل و شاد و صادق برایمان خبر خوب نیاورده است

-
چه بگویم ؟ سه ماه شده بود ؟دلم گرفته بدجور. دلم برای آن پیرمرد و پیرزن تنگ است. تنگ. دلم برای آن خانه یک ذره شده است. یک ذره . من توی حیاط هیچ خانه ی دیگری و با هیچ بچه ی دیگری دنبال شهاب سنگ نگشته ام. من پشت درقفل شده ی هیچ پشت بام دیگری-هزار بار- نمرده ام . من رو ی هیچ یخچال دیگری را گل گلی نکرده ام ... و هیچ فائزه ی دیگری در آن حال ازم عکس نگرفته برای اثبات! من هیچ پیرمرد دیگری را بابا بزرگ صدا نزده ام و با هیچ پیر مرد دیگری سر رای ندادن به احمدی نژاد آن قدر نخندیده ام! دلم تنگ است. برای آن دیوانگی ها. آن سیگار سی گل مخصوص بانو ؛ که آخر سر اجباراً هدیه دادی به بابا بزرگ ! آن بچه گربه ای را که اسمش را گذاشته بودی محمد جواد ! و جلوی دایی محمد و دایی جوادت هی صدایش می زدی ! آن نقشه ای را که قرار بود شبانه اجرا کنیم ! و نگذاشتند! آن آدم های خود کردار ! آن تیله ی سبز . آن آقای به قول معروف ... ! دلم برای آن ایستگاه تنگ است. برای آن نیمه شب که آسفالت سبز بود !! و آن طرف تر زنانی می دویدند... یادت هست ؟دویدن هامان را و شنگیدن هامان را ؟ وقتی ملخ ها بد جور بلند می پریدند ...!!؟

-
راست می گویند...دنیا درست در جایی تمام می شود که در همان جا شروع شده.من فقط در مجلس خواستگاری یک دوست بوده ام .... و فقط یک آرایشگاه را می شناسم که نفسم درش بریده ... و فقط یک دوست داشته ام که چون جان رفته است

-
دلم می خواهد سینما ایران دوباره فیلم غوغا را بگذرد. و این بار سالها عوضش نکند. شاید عمر ماندن ما توی آن خانه بیشتر شود ! دلم می خواهد برویم توی آن مغازه و به آن آقا بگوییم بهمان آب هویج شیر موز بستنی بدهد! بعد برویم بهارستان و آن آقای مهربان خودش؛ برایمان خیارشور بیشتر بگذارد ! و بعد از آن خارجیها تعریف کند و سایتش... و ما باز ندانیم شوخی می کند یا راست می گوید. دلم می خواهد برویم خانه .سمیه در را باز کند. آهنگ بوی گندم را بگذاریم و یک سالاد فصل درست کنیم ؛ که نصفش پیاز نداشته باشد نصفش کرفس.و بعد برویم توی خیابان کاشانی قدم بزنیم ...و درست بعد از اینکه از کنار آن آقای کفاش رد شدیم ؛ پری کوچولویت یکدفعه ذوق کند و فریاد بکشد که یک تیله ی سبز پیدا کرده است

۲۰۰۷/۱۰/۸

امروز-12

... هی ! تکلیف این هفته را من می دهم
تو باید روی گندیده شدن تمر کز کنی و من باید سعی کنم خنگ بشوم ... تدریجی ... بازی قشنگی است به نظرم . تحریک شدی؟
-
بعداً به این مثال کاربردی تر فکر میکنم ... اگر آن موقع منطقی بودن برایم مثل بعضی وقتها مهم بود ! و اگر درخشیدن آینده ام حیاتی تر از بیحوصلگی حالم بود . آه راستی ! امروز نزدیک بود غذایم نسوزد ... هو هو ! از دست خودم خیلی خنده ام گرفته... ذوق زده شده ام
-
با آن سر بالا و آن اعتماد به نفس و آن نگاه مغرور ،...می گویی :" شاید آدم به هدفش برسد ، اما رسیدن به هدف به این معنی نیست که راه ، منطقی طی شده باشد." بحث ، بحث ساختن ربات(یا رباط) است . می گویی اگر رباتمان همه اش نگاهش بالا باشد تا مبادا یک " سهاب شنگ ".... " ش " را یک چیزی بین " س " و " ش "می شنوم . یک آن چهره ام می رود توی هم که بفهمم " س " گفته ای یا " ش ". خودت هم مکث می کنی . روزه دار ها هم که تکلیف گوش و زبانشان معلوم است . سوال اینست که آیا رباتمان منطقی رفتار میکند ؟ حتی اگر وظایفش را درست انجام بدهد و اولویت ما امنیتش باشد...؟ من زیر لب می گویم سهاب شنگ ! و از شنگیدن تو خنده ام می گیرد . از این فاز عوض کردنت . از خنده ات به خودت ! وقتی داری زیر لب می گویی " سهاب شنگ " و سرت را اینور و آنور می کنی . جواب منفی است
چون 100000000/1 احتمال دارد یک شهاب سنگ نزدیکی ما پیدایش بشود چه برسد به اینکه ... پس
.باید به اندازه ی 100000000/1 به بالا نگاه کرد
-
کلا ً... ! گندیده باش . خوب نیست آدم اینقدر بشنگد ! خوب نیست آدم وقت دادن تمرین ، حواسش به این باشد که سوال بچه ها را تحریک کند ! بچه ها یک وقت کلا تحریک می شوند ها ! خوب نیست همه اش به فکر با هوش شدن آن هاباشی ! به فکر تکامل تدریجی یا هوش اکتسابی ... خوب نیست از حرف های خودت ذوق زده شوی ... انگار که اولین بارست داری بهشان فکر می کنی ... یا بیانشان می کنی . اصلا ذوق زده شدن کلا خوب نیست . عادی نیست . آدم را هوایی می کند . کمی عادی باش بچه ! لا اقل وانمود کن نمی شنگی ! بازیت را بکن و تمام . اگر طاقتت کم است .
-
ارتباط دهی-تان قوی تر شده ؟

۲۰۰۷/۱۰/۲

امروز-۱۱

دنيا تمام نمی شود ؛ اگر جهان ديگر هيچ يکشنبه ای را به خود نبيند. دنيا تمام نمی شود؛ اگر عقربه ها ديگر هيچ وقت روی ساعت ۵ نايستند.دنيا تمام نمی شود ؛ اگر باغ فردوس يک شبه از ميان برداشته شود. دنيا تمام نمی شود ؛اگر من نروم اگر او نيايد. دنيا تمام نمی شود ؛ اگر همه ی دنيا را دوستانی/هم فکرانی! بگيرند که دائم انگشت اشاره ی شان ته دنيا را نشان بدهد. دنيا تمام نمی شود ؛ اگر خلاقيت های شاد توی کلام هیچ کدامتان نباشد . دنيا تمام نمی شود ؛ اگر پدرم بر نگردد. دنیا تمام نمی شود اگر من را محصور کنید بین قوانین خود ساخته ی تان. دنيا وقتی تمام می شود که من خسته بشوم . دنيا برای من وقتی تمام می شود که من خسته بشوم . دنيا ی من برای من وقتی تمام می شود که من خسته بشوم . که من تمام بشوم . دنيا وقتی تمام می شود که من مقيد بشوم به قوانين ؛ که فکر پريدن از سرم رفته باشد . دنيا وقتی تمام میشود که حقايق مطلق شوند.
من سرم بلند است. من سرم بلند است ... اما کم کم دارم خسته می شوم... کم کم دارم خسته می شوم... حتی اگر عقربه های ساعتم روی ۵ ثابت بشوند.حتی اگر هر روز يکشنبه باشد. هر روز...حتی اگر در باغ فردوس ... پشت آن درخت ... حواست هست ؟ حتی اگر بيايی يا اگر بروم . حواست باشد