۲۰۰۷/۹/۲۱

امروز_10

-
آخر... آن گلدان ها ، آن درو دیوار چوبی ، آن تنهایی ، آن خواستن و نتوانستن، آن همراهی بی توقع ، آن ترس ها و آن زن ....را هیچ جای دیگری نمیتوانم کنار هم ببینم
-
هر چند ، مرد آن جا ، نه پشت هم حرف می زد ؛ نه یک بند " نمی توانم " می گفت و فقط با سکوت و نگاه معنا دارش نتوانستنش را تفهیم می کرد
-
اما من نه مایوس می شوم نه غمگین . گستا خی می کنم و خوشحالی
-
هر کار دیگری هم که می کردی ؛ هر جای دیگری هم که بودی ؛ من باز یاد صحنه ی آخر فیلم محبوبم می افتادم
-
زن آنجا هم نتوانستن برایش بی معنا بود . گستاخ بود و می جنگید

۲۰۰۷/۹/۱۴

امروز_9

-
سردم است . زیر آفتاب ظهر تابستان هم که باشم ، باز سردم است . فرنگیس را می فهمم وقتی می گوید
".تا دم کوره می کشاندم واز سرما می لرزاندم "
-
دست هایم را می گیرم بالا و فریاد می زنم ؛ به من رحم کن. و در تصورم می آید که دست هایم را گرفته و دارد می کشدم بالا. همان دست هایی را که یک روز پای فرشته ای را چسبیده بود، و می خواست با عشق زمینی اش کند. همان فرشته ای که امروز زمینی شده است...نمی دانم با کدام دست
-
سه روز تعلل هم کافیست عزیز من . چه نیاز به 10 روز و 20 روز ویک ماه ؟ چه کسی گفته فراق آدم را از پا در نمی آورد؟