۲۰۰۷/۸/۲۲

امروز-8

....به بهشت معتقدم می کند آن آرزو
....به بهشت معتقدم می کند
تو را
این چنین سخت
این چنین دست نیافتنی
; .... آفرید
تا من مسلمان بمیرم؟

۲۰۰۷/۸/۵

امروز-7

" من فقط خواستم آنطور که در کنه وجودم هستم ، زندگی کنم. چرا این کار آنقدر سخت بود؟ "
هرمان هسه , همه چیز را دارد می گوید. سخت است .آنقدر سخت که در میانه ی راه شاید همه ی ایمانت را از دست بدهی ...به آن نوع زندگی، به آن خواسته . وقتی ایمانت برود دیگر هیچ چیز از تو باقی نمی ماند .معلق می مانی میان زمین و آسمان .مبهوت میشوی...قدرتی نمی ماند برایت که ادامه دهی ... پشتت خالی می شود انگار... آن وقت است که میان آن یاُ س، آن سر در گمی...پشت می کنی به همه .می ایستی داخل دایره ات ..تا از همین جا شروع کنی ، آن زندگی یی را که جهان به تو پیشکش خواهد کرد... خودت را می زنی به بلاهت... چشمهایت را می بندی و میروی ...میروی... میروی... میروی... و خیال میکنی دیگر نزدیک شده ای به آن ساحل امن....خیال می کنی تازه شده ای مثل همه. تازه داری می فهمی زندگی یعنی چه. اما چشمت را که باز کنی میبینی هنوز توی دایره ات هستی ...خودت را دور زده ای... سخت است.. خیلی سخت است.. آدم ایمانش را به آنچه دوست می داشته از دست بدهد.حتی سخت تر از آنست که به آرزوی دیرینه اش نرسد. اما کسی که به آن جمله رسیده باشد ، دوباره چشمش را باز میکند . شک نکن . او می داند سخت تر از همه ی اینها اینست که آن خواسته ات را خودت بگذاری کنار.از سر بی ایمانی...از سریاُس . بر می گردی از این بیراهه ... اگر حتی اندکی از آن چیز که باید ته وجودت مانده باشد ، مانده باشد